بختك
به به سلام ... خانم خانما... مي بينم كه بوي عطرامنچتك تون تا هفتادمحله پيچيده ... «احمد» دربست مخلص و چاكرتم ، قربون دست و پنجه هنرمندت ... سلام احمد آقا... خجالت ندين ، آقا... خسته نباشين در مونده نباشي عسل من ... خدا رو شكر كه اگه ننه و بابامون رو در بچگي از دست داديم وكس و كار مونم ما رو آدم حساب نكردن و اين گوشه و اون گوشه توي قهوه خونه وتعميراتي هاسر كرديم ، حداقل خدا خواست و همچين زن نجيب و دسته گلي نصيبمون شد... آخ كه چقدرآرزوم بود يه روزي برسه كه بيام خونه و با دست پر، در رو به زور باز كنم و عطر پلو و غذاي زن مهربونو صورت ماه و لبخند گرمش خستگي رو ازتنم بيرون كنه . پس خدا خيلي دوستتون داره ، فقط آرزوتون همين بوده احمد آقا بله ... خانم خانمها اما خب ، چرا دروغ بگم ;راستش آرزوهاي ديگه اي هم دارم . حالا بريم توي اتاق تا واستون تعريف كنم ... چرا همه كيسه ها رو گرفتين دستتون ؟ يكي دوتا شونو بدين من ، كمكتون كنم اي خانم ، از ميدون تا اينجا آوردم ; از اينجا تابالا كه ديگه راهي نيست . خدا مرگم بده ، از ميدون تا اينجا پياده گزكردين دشمنتون بميره عسل من ... راسياتش اونقدرگرمم كه هيچي حاليم نيست ; عجب حال خوشي دارم ايشاا... حال همه به پاي حال من برسه . چطور احمد آقا؟ حال عشق ديگه . ليلاي من ... حال عشق ...اين حال عشقه ... احساس كردم در آن سرماي زمستاني ناگهان گرم شدم ... گر گرفتم . قلبم به شدت مي تپيد. دوست داشتم هيچ وقت اين لحظه به پايان نرسد. من در خواب هم نمي ديدم اين قدر خوشبخت شوم . همه چيز برايم شيرين وجذاب بود. همه چيز احساسي دلنشين داشت ;احساس از تازگي وشوري وصف ناشدني ، كه من تاآن روز هيچ يك را تجربه نكرده بودم ... از وقتي چشم باز كردم و خودم راشناختم ،مادري بالاي سرم نبود تا نوازش هاي دست مهربان و صميمي اش ، غم هايم را از دل بزدايد واشك را از روي گونه هايم پاك كند... مادر خيلي زود از عذاب و نكبتي كه او را هر روز همچون گرداب به داخل خود فرو مي بلعيد، نجات يافت .او درست در سني كه هنوز هر زن جوان درخيالات و آرزوهاي نيكبختي است ، با دلي مملو ازاندوه و حسرت و در شرايطي كه رنج بيماري ازيك سرماخوردگي ساده آغاز و با عفونت ريه ادامه و پايان يافت ، زندگي كرد و بعد از آن به آخر خط آن نزديك و نزديك تر شد تا بالاخره سپيده دمي كه ديگر هرگز مادر در آن نه طلوع كرد و نه طلوعي را ديد. در آن شرايط كه او درچنگال بيماري با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد،بابا پاي بساط منقل و ترياك خود بود. يا آنقدرخمار بود كه همانجا كنار منقل حتي روي زمين ولومي شد يا آنقدر جان داشت كه با سيخ كنار منقل وكمربند پوسيده شلوار كهنه اش به جان من و مادربيفتد. گاهي در همان عوالم كودكي با خود اين سوال ذهني را مدام تكرار مي كردم كه بابا به چه دردي مي خورد؟ اصلا او چرا بايد در خانه باشد؟ و بزرگ تر كه شدم ، در شرايطي كه ديگر مادرنداشتم تا به دلخوشي او از ترس كتك خوردن مان مكرر چيره شده و خودم را در چادرگلدارش پنهان كنم . جز در آرزوي مرگ پدر شب را به روز گذراندن و روز را شب كردن چيزي درسر نداشتم . مادر را خاك نكرده ، بابا دست زني را با كودك قد و نيم قد گرفت و به خانه آورد و به من گفت : اينم «راضيه » مادر تو... اون دو تا هم برادر وخواهرتن . آن موقع بود كه حاليم شد بابا غير ازمادر، همسر ديگراي داشته و از او هم دو فرزنددارد. هر چه از مرگ مادر مي گذشت ، بيشتر حاليم مي شد كه مادر چه رنج هايي را تحمل مي كرد ودم بر نمي آوردم . او در خياطخانه «شوكت » خانم همسايه دو كوچه بالاتر از ما كه همسر اوستا رحمان كفاش بود، از صبح تا غروب زحمت مي كشيد تاحاصل دسترنجش لقمه نان شكم سير كني براي ماباشد و دواي پا منقلي براي خلسگي هاي بابا. بعدها وقتي به ياد روزهاي رقت بار زندگي مادرم كه به مردگي بيشتر شباهت داشت مي افتادم ، با خود آرزو مي كردم : يعني مي شودمرد من به تمام معني مرد باشد وصادق و مهربان واهل كار و تلاش ؟ يادآوري گذشته هاي تلخ آنقدربرايم سخت است كه حالا مدتهاست كه آن ها را به دست فراموشي سپرده ام . با وجود «احمد» انگارهمه چيزهاي تلخ و سخت صدها سال پيش اتفاق افتاده است يا اين كه شايد هم همه آن حكايت هاي تاسف انگيز را در كتاب ها خوانده ام .حتي شخصيت هاي قصه برايم ناشناسند. بابانمي توانست تحمل كند من رنگ آسايش ببينم . عجب است اما حقيقت داشت ; او حاضر نبود قبول كنددامادي به آقايي ومحجوبي «احمد» نصيبش شود تا توانست سنگ انداخت . «احمد» خيلي سر سخت بود «راضيه » هم از چوب لاي چرخ ماگذاشتن كم نمي آورد... با اين همه ما تصميم مان را گرفته بوديم . «شوكت خانم » احمد رابرايم لقمه گرفته بود. او بعد از مرگ مادر، مثل مادر بزرگي دلسوز، دورا دور حواسش به من بود. او گاهي يواشكي مقدار كمي پول به من مي داد وهميشه مي گفت اين از ذخيره مادرت پيش من است . اوبه شوهرش اعتماد نداشت ، اينها را براي روز مباداپيش من امانت گذاشت كه اجل مهلتش نداد.«احمد» همكار خواهر زاده اش بود. او راننده «لوكوموتيو» بود اما از بچگي به خاطر از دست دادن پدر و مادر، كارهاي زيادي را تجربه كرده بود. او با اعتماد و عزت نفس فراوان ، از تمام لحظاتي كه جوانان به سرگرمي ها و وقت گذراني هاي جورواجور روي مي آورند، فقط به كار پرداخت و نتيجه اش خريد آپارتماني كوچك و قديمي نزديكي ايستگاه قطار بود. وقتي براي اولين بار پاي در خياطخانه «شوكت خانم » چشمم به چشمهايش افتاد، با تمام وجود حسي از من جوشيد وندايي مرا نهيب زد كه او «مرد توست » ومن به آن احساس و آن نداي دروني پاسخ مثبت دادم . خدا را شكر، بابا پس از مخالفت هاي بسيار،بعد از هشت ماه از تقاضاي ازدواج «احمد» به خاطر حمل مواد دستگير و به زندان افتاد و ما بامراجعه به دادگاه درخواست حضانت از دادگاه كرديم ... ظرف كمتر از سه هفته قاضي با بررسي اطلاعات پرونده وتحقيق از وضع و حال بابا،رضايت بر ازدواج ما داد و ما با حضور شوكت خانم و شوهرش و خواهر زاده اش كه همكار«احمد» بود و همسر برادر خانم وي در محضري به عقد هم درآمديم . «احمد» دلش نمي خواست «راضيه » هم بداند خانه ما كجاست ؟ او جشن مختصري درهمان خانه كوچك خودش گرفت و باپس اندازي كه از قبل فراهم كرده بود، برايم هرچيز كه لازم بود خريد... و من تنها لباس تنم ، پا به خانه از همه چيز تمام و كمال او گذاشتم . و درست مثل خواب بود... دلم مي خواست مادر زنده بودو خوشبختيم را مي ديد. شب عروسي با آن لباس سفيد، وقتي به خود در آينه نگاه مي كردم ، فقطمادر با صورت شكسته و لبخند محزونش به يادم مي آمد. من تنها يادگار او را كه يك جفت النگو ويك انگشتر نازك بود و از مدتها قبل خودم پيش شوكت خانم به امانت گذاشته بودم ، گرفتم و بافروش انگشتر حلقه اي نقره براي احمد خريدم والنگوها را به دست كردم . حتي پول نداشتم يك دست لباس براي او بخرم . «احمد» خريدخودش را هم با پول خود كرد. با اين حال انگارخداوند عالم به او دنيايي را عطا كرده باشد، ازشادي و رضايت در پوست خود نمي گنجيد. با اين حال ، خيال نمي كنم شادي او به پاي نشاط من بوده باشد... او هرگز به اندازه من طعم شكنجه به دست پدر و نامادري را نكشيده بود امشب شب سالگرد ازدواج مان است و من باورم نمي شود به اين زودي يكسال گذشته باشد.انگار همين ديروز بود كه پا به اين خانه قديمي امابا صفا گذاشتم . اينجا دو طبقه است . طبقه پايين بايك اتاق ، يك آشپزخانه كوچك در انتهاي راهروو حمام وتوالتي كه از پشت آشپزخانه راه دارد والبته حياط نقلي و چند باغچه و حوض شكسته ومجسمه فرشته ، وسط آن خانه ماست و در طبقه دوم نيز پيرمرد و پير زني زندگي مي كنند كه البته اغلب براي ديدن فرزندانشان به «مشهد»مي روند. امشب نيز از همان شب هايي است كه من و «احمد» تنها هستيم . با خود شرط بسته ام كه چيزي از دهانم بيرون نيايد تا كشف كنم قضيه از چه قرار است «احمد» را نمي شود غافلگير كرد. او در همه حال از نگاهاي من پي به كل ماجرا مي برد. با اين همه دلم مي خواهد راستي راستي فراموش كرده باشد كه امشب چه شبي است ; اين طوري هيجان بيشتري دارد. دست شما درد نكنه خانم خانما. عجب چاي خوش طعم و خوش عطري ولي اگه موافقين ،بنده فعلا از طرف روده كوچيكه مامور شدم كه به فرياد روده بزرگه برسم ; و گر نه بيچارم خانم جون . اي به چشم آقا، ببخشين ... همين الان شام رومي كشم ، آقاي من . دست شما درد نكنه ... خانم من ... چه احوال ؟ چه خبر؟ هيچي ... سلامتي ؟ و بعد از سلامتي ... شما چطور؟ خب ، البته سلامتي ... دستت درد نكنه ...منظورم اينه كه امروز به تشويق شوكت خانم يه كم به امور آخرت پرداختم تاامور دنيام . به به . خيلي هم خوب ؟ چطور؟ هيچي با شوكت خانم چند تكه چيز واسه جهيزيه چند دختر جوون دوختيم و آماده كرديم مي دوني احمد جون هنوز توي در دلمه كه من بادست خالي اومدم توي خونه تو... و مادر ندا تامثل بقيه چند تكه اسباب و لوازم زير بغلم بفرسته ... خانم ... نشد، قرار نشد كه حرف از بي وفايي ها بزني ... خوش باش و از زندگيت لذت ببر. گذشته رو بريز دور. همين حالا رو بچسب . فعلااون عطر، اون دم پختك شما رو عشق است «خانم خانما». اي بي چشم آقا. بفرمائين اينم غذا. به به ... عجب عطري ؟ عجب رنگ و بويي نوش جان بفرمايين آقا. نه ديگه نشد. يعني چي ؟ دم پختك با چي مي چسبه ؟ خب ، معلومه باترشي . چشم ، همين حالامي رم شيشه ترشي رو كه خريدين مي يارم ... دستتون درست خانم . وقتي دوباره برگشتم ، احمد آقا منتظر بود. شما رو به خدا بفرمايين . چشم ، اول شما خانم كه كلي از صبح زحمت كشيدين بشقابتون رو بدين به من . بشقاب را ازروي سفره بلند كردم و خواستم به دست احمدبدهم كه ناگهان چشمم به آن جعبه كوچك مقواي براق و زيبا افتاد. ماتم زده بود. قدرت حرف زدن از من گرفته شده بود. احمد آقا، اين اين چيه ؟ لطفا قابل بدونين و ببينين از سليقه آقاتون خوشتون مي ياد. جعبه را باز كردم و فريادي از ته دل كشيدم . آه قابل تورو نداره خانم . ولي اين خيلي قشنگه كي باورش مي شه ،ليلاي تنها و بي كس حالا، سوگلي يه همچين فرشته اي باشه اول خدا... بعد هم خدا، بعد هم من ...هرچي داري حتما حقت هست . اين انگشتنر قشنگ حتما خيلي گرون بوده شما به اين كاراش كاري نداشته باش . هر چي باشه ، قابل دستاي شما كه نيس ; چه برسه به خودتون خانم خانما. عمر خيلي زود مي گذرد وآدم هرگز باور نمي كند عمر خوشبختي اين قدركوتاه باشد. باورم نمي شد ديگر روي مصيبت راببينم ... سه سال مثل برق و باد گذشت و آن قدر خوش كه اصلا نمي توانم تصورش را هم بكنم . ما زندگي بسيار ساده اما شادي در كنار هم داشتيم . انگارهمين ديروز بود كه در كنار «احمد» چند روزي رابه مشهد رفتيم . من اولين بار بود كه به زيارت مي رفتم . شنيده بودم در نخستين زيارت هر چه بخواهم امام رضا (ع ) دريغ نمي كند. و من چيزهاي زيادي نخواستم ، فقط زندگي شاد دركنار احمد بود و وجود بچه اي كه شادي مان رادوصد چندان كند. پزشكان هيچ عيب و ايرادي از من و او نديدند اما نمي دانم چرا قسمت نشده بود فرزندي كانون عشق مان را گرم تر كند شايدهم چون سرنوشت مان آبستن حوادث تلخي بودكه باورش بسيار دور از ذهن مي رسيد. بله ؟ بفرمايين ؟ كيه ؟ خانم ... خانم اسماعيل زاده ؟ بله ؟ شما؟ من از ايستگاه اومدم خدمتتون ... دلم ناگهان فروريخت . چه اتفاقي افتاده ؟ چراايستگاه احمد... احمد... بله بفرمايين چي شده ؟ احمد آقا؟ خانم من همكارشونم . نگران نباشين فقطتشريف بيارين ايستگاه ; مثل اين كه يه مقدار خسته بودن ، فشارشون افتاده . اگه اين طوره چرا با ماشين نفرستادنش خونه ... شما تشريف بيارين ... مي دانستم آن مرد دروغ مي گويد. مي دانستم براي احمد اتفاقي افتاده و افتاده بود. بدترين حادثه ; لوكوموتيو او در ميانه راه تهران مشهد ازريل خارج شده و احمد در ميانه اتاق لوكوموتيوران كه واژگون شده بود، افتاده و پس از خونريزي شديد از هوش رفته بود. وقتي او رابه تهران انتقال دادند، تقريبا او در كما بود وپزشكان بيمارستان از او قطع اميد كرده بودند.نمي توانستم او را در آن شرايط ببينم . او دنياي من و اميد من به زندگي بود. او تنها كسي بود كه مرانجات داد. چگونه مي توانستم شاهد مرگش باشم نمي دانم چه وقت به هوش آمدم اما ساعتي نگذشت كه خبر فوت احمد را به من دادند.«يوسف » تنها دوست نزديك احمد اغلب به بهانه هاي مختلف به ما سر مي زد. همه جا دنبال كار او بود. من چندان از اين جوان خوشم نمي آمد خود احمد نيز با او صميميتي نداشت . بااين همه او هميشه خودش را به احمد مي چسباند.نمي دانم چرا تصور مي كرد حالا او عهده داروظايف احمد است من خود را در خانه حبس كرده بودم . حاضر نبودم كسي را ببينم ; حتي همسايه ها. اما يوسف دست بردار نبود; به بهانه كمك هاي راه آهن و خودش ، تا پاي در خانه مي آمد. پنج ماه پس از مرگ «احمد» رفته رفته تمام همسايه ها كه تا ديروز با ما دوستي صميمانه داشتند، از دور و اطرافمان فاصله گرفتند. من سراز رفتار آنها در نمي آوردم ; تا اين كه مليحه دختريكي از همسايه ها كه اغلب پيش من مي آمد تاقلاب بافي از من ياد بگيرد، از دهانش در رفت كه خانم هاي محل نظر خوشي راجع به من ندارند.به نظر آنها ليلا بيوه زيبايي بود كه حالا در منظرمردان زن دار مي توانست طعمه خوبي باشد. اول فقط نگاه هاي بدگمان بود... بعد رفته رفته حرف و حديث هاي جورواجور. من از خانه كم خارج مي شدم مگر براي گرفتن حقوق يا خريد اماباز هم حكايت ها ادامه داشت . به سرم افتاده بوداز آن محل بروم اما خاطرات احمد نمي گذاشت .يوسف هم معضلي بود كه نمي دانستم با او چه كنم دست آخر راهنمايي ام كرد كه آنجا را موقتااجاره بدهم و جايي خانه اي اجاره كنم . او بود كه براي اين كار به من كمك كرد و همين كمك بودكه بالاخره اعتماد مرا كه تنها و بي كس بودم ، پس از يكسال و نيم از مرگ احمد به او جلب كرد. بالاخره با او ازدواج كردم . او مي دانست كه من هر شب جمعه براي فاتحه سر قبر احمدمي روم . او اوايل همه كار كرد تا مرا به خودمطمئن تر كند. بعد از هفت ماه ، من از او باردارشدم . اعتراف مي كنم برعكس زندگي اولم به سرعت حامله شوم . دلم نمي خواست فرزند من ازيوسف باشد، با اين كه او سعي مي كرد جاي احمدرا در زندگي ام پركند اما چيزي در وجودم به من مي گفت اينها همه اش بازي است و بالاخره وقتي پي به راز او بردم كه ديگر دير شده بود. او مرامجبور كرد سه دانگ از خانه احمد را كه يكسال بعد از ازدواج به نام من كرده بود به نامش كنم .اول با حرف و بعد كتك بالاخره كار خودش راكرد. بعد از آن ، فهميدم سه دانگ خانه را به فروش رسانده و كار از كار گذشته بود و رسيد آن روزي كه پي به راز تاره اش بردم . راز ارتباط او بازنان عجيب و غريب اگر در خانه بود، چرت مي زديا فرياد مي كشيد و مرا به باد كتك مي گرفت وبيشتر شب ها به خانه نمي آمد. بچه كه به دنيا آمدمن آرزو داشتم هرگز به دنيا نمي آمد. وضع مان بدتر شد. او فشار مضاعفي بر من گذاشته بود كه همه دانگ بقيه خانه ام را به نامش كنم و با دوستان نابابش مرا تهديد مي كرد. درمانده از وضع موجود بي خبر از او سه دانگ خانه را فروختم وچند تكه وسائلم را جمع كردم و با بچه ام فراركردم . به سختي بيمار بودم . حس مي كردم واقعه اي در جريان است . سرفه هاي پي درپي وتهوع شديد و... پزشكان پشت سر هم آزمايش هاي مختلف مي كردند و من جز آن درآمد مختصر كه از محل كارهاي دستي داشتم ،پولي در بساط نداشتم . با ازدواج مجدد با يوسف حقوقم قطع شده بود و مجبور بودم خودم گليم خود را از آب بيرون بكشم . پزشكان درناباوري بسيار به من خبر دادند، مبتلا به «ايدز» شده ام ومن كه نمي دانستم طعمه منجلاب يوسف شده ام ،درمانده از آينده ام ، تنها فرزندم را به شيرخوارگاه سپردم . تا او هرگز نداند مادرش چگونه مرده است و نداند پدرش چون بختك ، بازندگي من و او چه كرد
↓ برترین های دنیای وب ↓
|
| ||||||||||||||||||||||||||||