قلبها مرزي نمي شناسند
دكتر كتاب را بست، سرش را بلند كرد و نگاهي به ساعت ديواري انداخت: چيزي از نيمه شب گذشته بود. <تق تق تق>! يكي داشت در درمانگاه را از جا مي كند. بلند شد و گيج و منگ به طرف در رفت: - كيه؟ كيه اين وقت شب؟ - خانم دكترجان! تورو خدا درو باز كنين، پدرم از دست رفت. زن جوان به درون آمد و در را پشت سرش بست: - خيلي ببخشين، نيمه شبه، نمي خواستم مزاحمتون بشم، اما پدرم ناخوشه. - لابد انتظار داري اين وقت شب پاشم باهات بيام روستاي پايين؟ - روستامون به اينجا نزديكه، من در كم تر از نيم ساعت خودم رو به اينجا رسوندم. - لابد تمام اين نيم ساعت رو هم دويده اي؟ - بله خانم دكتر، عين يه خرگوش! دكتر با همه زوري كه زد، نتوانست جلوي تبسمي را كه بر لبانش دويده بود بگيرد. زن نيز به دكتر پيوست و خنديد: - الهي فداتون بشم خانم دكترجان! دكتر بي اختيار چهره معصوم و بي آلايش زن روستايي را زير نگاه گرفت و يك مرتبه با چشماني گرد شده از حيرت قدمي به جلو برداشت: - دختر تو چقدر شبيه مني! زن خيال كرد عوضي شنيده ... _ _ _ نيم ساعت بعد در خانه زن روستايي بودند. خانه اي نقلي و كوچك، مشرف به تپه اي سرسبز و زيبا، خانه اي كه مثل اكثر خانه هاي روستايي دو اتاق بيشتر نداشت، با يك دهليز تنگ و تاريك. مرد روستايي در اتاق سمت راستي روي تشك، دراز كشيده بود، به سختي نفس مي كشيد و صداي خس خس سينه اش از فاصله چند متري شنيده مي شد. دكتر كيفش را باز كرد و دست به كار شد: - وضع قلب پدرتون اصلا مسرت بخش نيست. زن روستايي به جلو خيز برداشت و ناليد: - تو رو خدا نجاتش بدين خانم دكتر. دكتر قرصي را زير زبان مرد گذاشت و گفت: - خوشبختانه خطر رفع شده، اما شانس فقط يك بار به آدم رو مي كنه، دفعه بعد ممكنه بد بيارين. به اعتقاد من بهتره هر چه زودتر پدرتون رو به شهر ببرين، پيش يك جراح و متخصص قلب. ناگهان مرد سرش را بلند كرد و با صدايي كه گرفتار هيجان عصبي شديدي شده بود، گفت: - خدا را شكر، خدا را هزار مرتبه شكر! بالاخره نمردم و چهره قشنگ و دوست داشتني ات را ديدم، دختر گلم! - دكتر با تعجب به سوي زن روستايي برگشت. زن انگشتش را به طرف مغزش برد و تكان داد كه يعني پدرم دارد هذيان مي گويد. دكتر لبخندي زد و وسايلش را از روي زمين برداشت. آن شب به خاطر ديرهنگام بودن زمان، خانم دكتر در خانه مرد روستايي ماند... _ _ _ صبح زود دكتر برخاست و كيفش را برداشت: - بابت صبحانه لذيذي كه بهم دادين متشكرم. مرد روستايي براي يك لحظه هم كه شده چشم از چهره دكتر بر نمي داشت. يك نوع احساس رضايت و حق شناسي وجود خسته و ناتوانش را لبريز ساخته بود. - خوب خانم خانما! نگفتي اسمت چيه؟ - اسمم <سوسنه.> - سوسن؟ گفتم كه ما وجه تشابه زيادي با هم داريم. - مگه اسم شما هم سوسنه؟ - نه، اسم من <سوزانه.> - سوزان اسم قشنگيه خانم دكتر. - سوسن جان مي تونم خواهشي ازت بكنم؟ هيچ كس تو روستا اسم كوچك منو نمي دونه، پس تو هم در صورت امكان منو همون دكتر صدا بزن. - چشم خانم دكترجان! اما من خوشحال مي شم شما منو سوسن صدا كنين. _ _ _ سوسن گل را به طرف بيني اش برد و بوييد: - ممنونم خانم دكتر، تا حالا هيچ كس به من گل نداده بود. دكتر مايل نبود او را مكدر و گرفته ببيند. پس كوشيد جمله اي را بر زبان آورد كه از بار اندوه او بكاهد: - انشاءا... وقتي ازدواج كردي، نامزدت هر روز بهت گل هديه مي كنه. - اما من ازدواج كرده ام يه پسر چهار ساله هم داشتم. دكتر خطوط چهره اش را كه سرشار از ظرافت بود به هم آورد و آه سردي كشيد: - از گفته نسنجيده خود شرمسارم. - نه خانم دكترجان، خودتون رو به خاطر من ناراحت نكنين، من دير يا زود همه چيزو بهتون مي گفتم، خوب شد كه خودتون پرسيدين. شوهرم مرد مهربون و خونگرمي بود، چوپوني مي كرد و درآمد خوبي داشت، اما پس از گذشت چند سال زندگي روي بدش رو داشت، نشانمان مي داد. كارمان به جايي رسيده بود كه كم كم نان شبمان را هم مشكل مي تونستيم تهيه كنيم. تا اين كه شوهرم ازم خواست كه روستا رو ول كنم و براي هميشه باهاش برم شهر و اونجا زندگي كنم. ولي من هرگز نمي تونستم پدر بيمارم رو تنها بذارم و برم، اين دور از انسانيت و انصاف بود. شوهرم ناچار تسليم شد و قيد شهر رو زد و باز هر روز گوسفندهاي مردم رو با خودش به كوه و صحرا برد. پس از مدتي براي اين كه حوصله اش از تنهايي سر نره، تصميم گرفت پسرمون <اصلان> را هم با خودش ببره. اصلان چهار سال داشت و خيلي ناز و دوست داشتني بود. دو، سه ماهي گذشت. يكي از روزهاي داغ تابستان بود، پشت دار قاليبافي نشسته بودم و داشتم قالي مي بافتم. تب كرده بودم و عرق از بدنم جاري بود، اما قادر نبودم كار را تعطيل كنم و كمي روي زمين دراز بكشم، همين جوريش هم كلي عقب مانده بودم. ناگهان صداي فرياد اهالي روستا را شنيدم. پس بگو چرا از صبح زود دلم شور مي زد و خبر از حادثه تلخ و ناگواري مي داد. دست از كار كشيدم و به طرف پنجره دويدم. اهالي روستا ايواي گويان به اين سوي و آن سوي مي دويدند. دستم را برروي سينه ام گذاشتم و فشار دادم. پنداري يكي با دشنه اي تيز دلم را خط خطي مي كرد. بيرون پريدم و خود را به جماعت رساندم. جسد غرقه در خون اصلان در آغوش شوهرم بود. با دو دست بر سرم كوبيدم و جيغ وحشتناكي كشيدم و دراز به دراز نقش زمين شدم و تا بيست و چهار ساعت به هوش نيامدم. شوهرم همه تقصيرات را انداخت گردن من و گفت: <هرگز نمي بخشمت، پسرمان را تو كشتي!> پرسيدم: <من، چرا من؟> گفت: <تو اگر با من به شهر مي آمدي پسرمان هرگز از بالاي كوه پرت نمي شد و نمي مرد.> و مرا طلاق داد و براي هميشه به شهر رفت. قطرات اشك پهناي صورت سوسن را پوشانده بود، چشمانش چون دو كاسه خون شده بودند: - خانم دكتر به نظر شما شوهرم حق داشت، من قاتل پسرمون هستم؟ دكتر با صدايي كه هر لحظه غم و اندوه آن بيشتر مي شد، ناليد: - من ديگر پير شده ام؛ دكتر كه به نفس نفس زدن افتاده بود خم شد و دستش را برروي قلبش كه بالا و پايين مي رفت فشرد: - تو مگه چند سالته كه مي گي پير شده ام؟ - من بيست و شش سالمه خانم دكتر. دكتر كيفش را زمين انداخت و خروشيد: - بي انصاف، منم بيست و شش سالمه، يعني منم مثل تو پير شده ام؟ من ازدواج هم نكرده ام. - نه، منظورم اصلا شما نبوديد، شما ماشاءا... هزار ماشاءا... بزنم به تخته جوانيد. دكتر كيفش را برداشت و به طرف مش غلام كه كنار اتومبيل ايستاده بود و بي صبرانه انتظارش را مي كشيد راه افتاد. سوسن دنبال او دويد: - راستي فضولي نباشه، شما به اين زيبايي چرا تا به حال ازدواج نكرده ايدها؟ - من با يكي از فاميل هاي بابام كه پسر خوبي هم هستش نامزد شده ام و قراره به زودي با هم ازدواج كنيم. وقتي از شهر برگشتم همه چيزو به طور مفصل برايت تعريف مي كنم. دو هفته گذشت. در اين دو هفته سوسن و دكتر هر روز همديگر را مي ديدند. ساعت شش بعدازظهر دكتر دست از طبابت مي كشيد، سپس درمانگاه را مي بست و به كارهاي خصوصي اش مي رسيد. در اين موقع سوسن خودش را مي رساند: - خانم دكترجان چرا در را بسته اي؟ كمك نمي خواهي؟ دكتر با خوشرويي در را باز مي كرد: - بيا تو خوش اومدي، اما اجازه بده كارهامو خودم انجام بدم. - راستي خانم نامزدتون چه كاره هستند؟ نامزدم مهندس الكترونيكه، اما با تنها چيزي كه سر و كار نداره همون الكترونيكه. فعلا كه داره كارخونه باباش رو مي چرخونه. - بايد خيلي پولدار باشه، نه؟ بله، باباي نامزدم از اون پولدارهاي باكلاسه. _ _ _ يك روز دكتر توي درمانگاه پشت ميزش نشسته بود و داشت يك پيرزن را معاينه مي كرد كه در باز شد و سوسن سرآسيمه خود را تو انداخت: - خانم دكتر تو رو خدا به دادم برسين، پدرم باز حالش بد شده. قلبش ديگه نمي زنه، وايستاده. دكتر مثل برق گرفته ها از جا پريد و گفت: - تا من وسايل لازم رو بر مي دارم، مش غلام ماشين رو روشن كن. و در كم تر از ده دقيقه خودشون را به خانه سوسن رساندند. دكتر گوشي معاينه را از گوش هايش پايين آورد و گفت: - قلبش خيلي ضعيف مي زنه، مگه داروهايي را كه تجويز كرده بودم بهش نداده اي؟ سوسن با پريشاني گفت: - چرا داده ام، وقتي حالش بد شد يه قرص هم گذاشتم زير زبونش. دكتر نگاهي به مش غلام انداخت: - بايد برسونيمش شهر، حالش اصلا خوب نيست. چند دقيقه بعد به طرف شهر حركت كردند، نزديكي هاي شهر رسيده بودند كه مرد چشمانش را گشود و نگاه رنج ديده اش را به دور و برش لغزاند و چون دكتر را در كنارش ديد لبخندي زد و با صداي ضعيفي كه خش غريبي داشت، گفت: - دخترم، سرتو بيار جلو مي خواهم باهات حرف بزنم... دكتر سرش را خم كرد و گوشش را نزديك دهان اون برد: - بگو پدرجان! - خوشحالم كه در روزهاي آخر عمرم تونستم تو رو پيدا كنم و سير سير ببينم... خواهشي ازت داشتم دخترم، احساس مي كنم كه امروز آخرين روز عمرمه... - اين حرف ها چيه مي زنين پدرجان؟ انشاءا... حالتون خوب مي شه و به خوبي و خوشي زندگي مي كنين. - مرگ حقه دخترم، مي خوام قولي به من بدهي... سوسن غير از من هيشكي رو تو دنيا نداره... مي خوام پس از مرگ من، عين خواهر خودت مواظبش باشي، اين طوري روح منم تو آسمون ها آروم مي گيره... دكتر با سري در گريبان فرو برده و شانه هايي افتاده از بخش بيرون آمد. مانده بود چگونه نگاه در نگاه سوسن بدوزد و بگويد كه پدرش براي هميشه او را ترك گفته است. اما به عوض، پدر خودش را توي راهرو ديد: - سلام پدر، شما اينجا چه كار مي كنين؟ پدرش قيافه وحشت انگيزي براي خودش به هم زده بود، درست عين مرده ها: - تو اينجايي سوزان؟ زنگ زدم به درمانگاه، گفتند بيماري را كه ناراحتي قلبي داشته با خودت برده اي شهر. شتابزده خودم رو به بيمارستان رساندم كه ببينمت. بيمارت اون مرد بود، ها؟ حالش چطوره؟ - متاسفانه مرد. - مرد؟ قبل از مرگش چيزي به تو نگفت؟ حقيقتي رو فاش نكرد؟ - چه چيزي؟ چه حقيقتي؟ من كه چيزي از حرف هاتون سر در نمي آرم. پدر دكتر از حال رفت و روي نيمكتي كه كنار ديوار قرار داشت افتاد. - عجب تصادفي! خداي من! باوركردني نيست. دكتر كنار او روي نيمكت نشست. كشمكش هاي عجيبي در دلش پديد آمده بود: - چي باور كردني نيست؟ تورو خدا حرف بزنين. - اون مرد اصلا چيزي به تو نگفت؟ - فقط گفت كه مواظب دخترش سوسن باشم. - گفتي سوسن؟ اسم دختر آن مرد سوسنه، ها؟ - چه حقيقتي را از من پنهان كرده ايد پدر؟ اون مرد كي بود؟ - اون مرد پدر واقعي تو بود! سوسن هم خواهر دوقلوته! دكتر از درون متلاشي شد. دستش را برروي سينه اش گذاشت و فريادي را كه در گلويش گره خورده بود با فشار از دهان بيرون داد: - نه، نه، نه... چطور چنين چيزي ممكنه؟ پدرش كه در دنياي ديگري سير مي كرد، دهانش را باز كرد و بي اختيار همه چيز را توضيح داد: - مادرت براي چهارمين مرتبه باردار شده بود. متاسفانه سه تا بچه قبلي مرده به دنيا آمده بودند. دكتر گفته بود كه بايد خيلي مواظب باشيم تا اين بچه دچار سرنوشت بچه هاي قبلي نشه. وقتي درد به سراغ مادرت اومد، خيلي آروم اونو رسوندم به بيمارستان. دكتر گفت: بايد هر چه سريع تر سزارين بشه. اما انگار قسمت نبود من باباشم، پس از نيم ساعت دكتر از اتاق عمل بيرون آمد و گفت: <متاسفم بچه توي شكمش مرده بود، حال خودش الحمدا... خوبه.> خودم را به حياط رساندم و هاي هاي زير گريه زدم. پس از چند دقيقه متوجه شدم يه مرد روستايي كنار گل ها روي زمين نشسته و داره چون من گريه مي كنه. بي اختيار جلو رفتم و گفتم: <آقا بچه شما هم مرده كه دارين گريه مي كنين؟> سرش را بالا آورد و گفت: <خدا نكنه، زنم دو تا دختر زاييده.> گفتم: <پس چرا خوشحال نيستين و گريه مي كنين؟> گفت: <من و زنم هر دو روي زمين كار مي كنيم، با وجود دو بچه زنم ديگه نمي تونم كمكم بكنه. به علاوه بچه خرج داره، من همين الان هم تو خرج بيمارستون مونده ام.> ناگهان فكري در مغزم جرقه زد، گفتم: <زنت مي دونه كه دوقلو زاييده؟> گفت: <نه، فكر نمي كنم.> گفتم: <زن منم هنوز به هوش نيومده و نمي دونه كه بچه اش مرده. بيا يه كار كنيم، تو يكي از بچه هاتو بده به من، منم در مقابل پول خوبي بهت مي دم. اين طوري هر دومون صاحب يك بچه مي شيم.> مرد با ناراحتي از روي زمين بلند شد و خروشيد: <چي خيال كردين آقا؟ من هرگز بچه مو نمي فروشم.> و از آنجا دور شد. پشت سرش دويدم و گفتم: <خيلي معذرت مي خواهم آقا، به هيچ وجه نمي خواستم توهين كنم.> و دوباره چشمانم از اشك پر شدند. برگشت نگاهش را توي صورت خرابم دوخت و آه بلندي كشيد. پنداري دلش به حالم سوخته بود. با صداي يخ زده اي گفت: <قول مي دي كه دخترمو مثل دختر خودت بزرگ كني؟> گريان گفتم: <قول مي دم.> گفت: <قول مي دي كه خوشبختش كني؟> گفتم: <قسم مي خورم.> گفت: <يكي از دخترهامو به تو مي دم، اما پولي بابتش ازت نمي گيرم. دوست ندارم وقتي دخترم بزرگ شد و جريان را فهميد خيال كنه كه من اونو با پول عوض كرده ام.> مرد روستايي يكي از بچه ها را تو دست راستش گرفته بود و يكي را توي دست چپش. مشكل مي توانست از يكي از آن دو دل بكند. اول دست راستش را به طرف من دراز كرد، نمي دانم چه فكري به خاطرش رسيد كه يكهو آن را پس كشيد و دست چپش را جلو آورد، بعد دست چپش را هم پس كشيد و دست راستش را براي دومين مرتبه جلو آورد و گفت: <زودتر بگير تا تصميمم عوض نشده.> بچه را از دستش گرفتم و پيش همسرم كه تازه به هوش آمده بود رفتم و گفتم: <مباركه يه دختر به دنيا آورده اي عين قرص ماه.> سوزان اين حرف ها را كه شنيد بلند شد و گريه كنان به طرف بخش دويد. سوسن روي جسد پدرش افتاده بود و چون ابر بهاري زار زار اشك مي ريخت. سوزان طاقت نياورد، جلو رفت و او را در آغوش خود گرفت: - پدرت مي دونست كه من دخترش هستم، اما تا آخرين لحظه حقيقت را فاش نكرد، فقط ازم خواست كه مواظب تو باشم. سوسن سرش را با حيرت بلند كرد. سوزان مجبور شد داستاني را كه از دهان پدرش شنيده بود براي او تعريف كند. سوسن مات و مبهوت بر شدت گريه خود افزود. سوزان او را بيشتر از پيش در آغوش خود فشرد: - گريه نكن عزيز دلم، همه چيز تموم شد ديگه. سوسن به سختي در ميان گريه گفت: - وقتي مادر مرد، يه گوشه اي نشستم و گريه كردم. مردم دورم جمع شدند و گفتند گريه نكن، روح مادرت توي آسمون ها غمگين مي شه، گفتم چشم. وقتي اصلانم از كوه افتاد و مرد يه هفته تموم اشك ريختم. مردم گفتند شگون نداره اينقدر گريه نكن، گفتم چشم. وقتي شوهرم طلاقم داد و رفت، نشستم و ساعت ها گريه كردم. همسايه ها دورم جمع شدند و گفتند: چرا گريه مي كني كاريست كه شده، گفتم چشم. حالا كه پدرم، تنها مونس روزهاي تنهايي و بي كسيم مرده بازم گريه نكنم؟ سوزان كه خود از فرط گريه در آستانه خفه شدن بود گفت: - تو خواهر مني، تو عزيز دلمي! تو رو به خونمون مي برم. سوسن سرش را از روي سينه سوزان برداشت و جواب داد: - نه خانم دكترجان! من نمي تونم پيشنهاد شما رو بپذيرم. - منو خانم دكتر صدا نزن. - چه زود فراموش مي كنين؟ مگه خودتون تو روستا نگفتين كه شما رو خانم دكتر صدا بزنم؟ - دست بردار سوسن، تو خواهر مني. من و تو از اين به بعد با هم زندگي مي كنيم. - اما من به <مش يحيي> قول داده ام كه زنش بشم، مش يحيي زنش را سه ماه پيش از دست داده. البته من نتونستم آن موقع به پدر چيزي بگم، پدر به طور حتم مخالفت مي كرد، آخه مش يحيي بيست سال از من بزرگ تره، اما حالا كه پدر مرده مي تونم... سوزان كه تا مرز جنون پيش رفته بود، سرش را به شدت تكان داد و با تمام قوايش خواست مانع اين كار خواهرش شود: - نه، نه، نه اين درست نيست، مش يحيي مي تونه با يكي ديگه ازدواج بكنه. - بچه هاي مش يحيي بي صبرانه منتظر من هستند، من قول داده ام كه مادر خوبي براشون بشم. به علاوه من تو روستا بزرگ شده ام، تو روستا ازدواج كرده ام، تو روستا مادر، پدر و فرزندم را از دست داده ام، نمي تونم به راحتي همه اين ها رو فراموش كنم و بيام شهر و با تو و با پدر و مادري كه اصلا نديدمشون زندگي كنم، خيلي متاسفم. سوزان كه نمي توانست اين حرف ها را باور كند عقب عقب رفت، برگشت و ديوانه وار شروع به دويدن كرد. تصوير مرد روستايي از ذهنش پاك نمي شد. مرد يكي از بچه ها را توي دست راستش گرفته بود و يكي را توي دست چپش و هي دست هايش را جلو مي آورد و پس مي كشيد..._
↓ برترین های دنیای وب ↓
|
| ||||||||||||||||||||||||||||