داستان و طنز           فال و طالع بینی           لطیفه و اس ام اس

  قطعه اي از ''راز دل..
  چرت و پرت
  ضرب المثل ت
  راه بهشت
  پيش از پريدن روي آخرين مين
  جـــاده
  به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
  نامه اي از سنائي به خيام
  بفرمایم تا دستت ببرند!
  2 شعر از بوكوفسكي

  فيروزه ، سنگ متولدين آذر
  طالع بيني روز هاي هفته
  طالع بيني ماه خوشه(شهريور)
  افراد مشهوري که در ماه..
  ارديبهشت با اسفند (12+2)
  (تا 22 شهريور ) (..
  ( تا 23 مرداد) (..
  شخصيت شما چه رنگيه؟
  فال شما از پانزدهم..
  برون گرا هستيد يا درون..

  خصوصیات اقایون که خدا وکیلی..
  تقدیم به عاشقان عشق...   
  جوك-73
  اس ام اس هاي عاشقانه..
  sms
  اس ام اس هاي نوروزي
  طلاق اس ام اسي !!
  تست سنجش طول عمر
  جون من بخور! LOOOL
  با افزایش بی رویه ی..

 

       لینک های برتر

 

     لینک های داغ

 
 

 

غم باد قصه


بعد از مرگ ِ گيله خاتون دخترهاي خانه از پله هاي سردابي پايين رفتند. تا او زنده بود جرأت قدم گذاشتن به آن جا را نداشتند. قفل ِ چمدان كهنه او راشكستند و در آن تمام چيزهايي را پيدا كردند كه سال ها پيش گم كرده بودند.
بزرگ ترين شان گوش واره هاي ياقوت را در برابر آينه روي تاقچه ، كنارتارهاي خاكستري مو گرفت و دختر سياه موي سي و پنج سال قبل را به يادآورد كه از زير سفيدي تور، ياقوت ها بر خاج گوش هايش برق مي زد.
يكي لنگه كفشي را بيرون آورد كه با آن در اولين مهماني همراه مردي رقصيده بود و حالا پاپيون رويش كنده شده بود و پاشنه اش لق مي خورد وديگري نامه اي زرد شده و بي فرستنده كه هنوز فراموش نكرده بود كلمات مركب پس داده و كم رنگش دست خط ِ كيست .
بعد از ميان پاره هاي پارچه ، دانه هاي مرواريد جامانده از گردن بند،اسكناس شاه هاي سرنگون شده ، تكه هاي ظروف چيني شكسته توي چمدان ،عكس مچاله مردي را پيدا كردند كه سال ها قبل از ديوار اتاق شان آويزان بود.يك صبح ، چشم باز كردند و چهار ميخي را ديدند كه بي هيچ عكسي ، آن بخش سفيدمانده ديوار را نگاه داشته بود. ديگر هرگز در عكسي موهاي مجعد تاشانه رسيده ، ريش انبوه و عنبيه هاي آبي مردي را نديدند تا بتواند در قالب تمام مردهايي نفس بكشد كه بعدها شناختند. كوچك ترين ِ دخترها تصميم گرفت ديوار سرداب را رنگ بزند و از شلوغي خانه به آن جا پناه ببرد. همان عصر چمدان كهنه و بسته رختخواب هاي گيله خاتون را زير درخت بهارنارنج حياط آتش زد.
ماه بعد، لكه سياه سوختگي هم ديگر بر كاشي هاي حياط باقي نمانده بود تازوزه هاي جنون آسا و گريه هاي بي علتش را ياد كسي بياورد. تنها شاه بانو كه مادر دخترها بود، شبي از پشت پنجره ، مردهايي را زير نور ماه ديد كه از جاده آمده بودند و با بيل و كلنگ زمين را كندند. از ميان خاك خشك سال هاباران نخورده ، قبري دهان باز كرد و گيله خاتون بيرون آمد. صورتش مثل وقتي كه زنده بود به شمعي آب شده مي مانست ، پر از شيارها و چروك هاي عميق و دو چشم وق زده كاشته شده ميان شان . مردها بدن استخواني اش را بردوش گرفته و چند بار دور قبر چرخاندند. شاه بانو براي اولين و آخرين بارتوانست كلمات صداي گيله خاتون را واضح بشنود: «گرسنه ام ... دارم ازگرسنگي مي ميرم .» بعد از آن هر ماه شب هاي جمعه باديه اي قيمه خيرات مي داد تا ديگر در شب هاي مهتابي وهم نگيردش و گيله خاتون را با آن شكل غريب نبيند، بي غُدّه بزرگ گلوگاهش كه هشتاد و پنج سال قبل ، نخستين چيزي بود كه قابله يهودي بر بدن آغشته به خون و خاكسترش ديده بود. وقتي دعاي بر پوست نوشته زودزايي را از ران عالم تاج باز مي كرد، گفت : «چشمت روشن پيله خانم !»
اما لرزِ صدا، سر بلندنكردنش ، پچ پچ زن ها و خنج بر گونه كشيدن ها در نورپيه سوز، همه چيز را براي عالم تاج روشن كرده بود. پيچيده از درد ورنگ باخته ، از سر خشت بلند شده و در بستر خوابيده بود و صداي سرخ جابررا از تاريكي خياط مي شنيد، به مردي كه پشت بام دعاي «اخرجكم من بطون »مي خواند، امر مي كرد پايين بيايد. بعد قدم هاي سنگينش از پلكان بالا آمد.تشت ها و كهنه هاي خوني را كه بيرون مي بردند، لحظه اي سايه اش با شانه هاي فروافتاده بر پرده در افتاد كه كلاه نمدي را ميان انگشتان مچاله مي كرد.عالم تاج دامن قابله يهودي را چنگ زد و كلمه ها توي دهانش يخ بست . قابله چاقويي را كه براي رماندن آل با آن دور بسترش را خط مي كشيد، كنارانداخت و نوزادِ قُنداق شده را در آغوشش گذاشت . غده به بزرگي سيب ِ گلاب بود و گريه هاي نوزاد انگار اول در آن مي پيچيد و بعد گره گره بيرون مي آمد. اماقطرات شيري كه از نُك پستان هاي عالم تاج مي ريخت ، غده را از يادش برد وتمام نُه ماهي كه رو به قبله آيه الكرسي خوانده بود، به شكم كوبيده بود تاسرخ جابر بتواند نام پدرش را...
همان شب توفاني شروع شد كه روزها ادامه پيدا كرد. مردم «توكا»بي توجه به دانه هاي درشت تگرگي كه بر سرهاي شان مي شكست ، دسته دسته براي ديدن نوزاد مي آمدند. دهان به دهان مي گشت به خاطر مرگ پدر عالم تاج زير شلاق مباشران ارباب و نپرداختن عوارض جاروب است كه نوزاد باغم بادي به اين بزرگي دنيا آمده تا هميشه از گهواره چوبي اش صداي گريه بلندباشد و آن قدر ضعيف و ريزجثه باشد كه حتي شاخه هاي انار آويخته ازپنجره ها هم اميد به زنده ماندش را در دل كسي ننشاند. شب ششم ، بي هيچ ضيافت ، پاي كوبي و تُرنابازي ، سرخ جابر با شكافي ابدي ميان ابروها،گوسفندي عقيقه اش كرد و نامش را گيله خاتون گذاشت . بعد سوار بر اسب كهرش به نيروهاي جنگل پيوست و سوگند وفاداري ياد كرد.
تا هفت سال بعد كه با چوخاي سوراخ شده و زخمي مهلك در سينه روي پرچين حياط مي مرد، دختر تنها كلماتي بي معنا به زبان آورد و به سختي راه رفت . دايم پستان بزرگ عالم تاج در دهانش بود يا به دامن چين دار اومي آويخت كه در مطبخ بادنجان تنوري مي كرد و حصير مي بافت . غده گلويش روزبه روز بزرگ تر مي شد. اولين چروك هاي زودرس زماني زيرچشم هايش نشست كه سرخ جابر در جنگ «ماكلوان » گلوله خورد. قونسول روس و قزاق هايش پستوهاي خانه را گشتند، صندوق ِ لباس ها را خُرد كردند،لاله ها را شكستند، رويه تشك ها را دريدند، با قنداق تفنگ به صورت عالم تاج كوبيدند اما لحظه اي هم گمان نبردند رد مرد زخمي را در چاهي بگيرند كه دختربچه اي شبيه پيرزنان ، با غده اي به اندازه نارنج زير گلويش ، برسرپوش چوبي آن چمبر زده بود و كف دست هايش را به هم مي كوبيد.
سه ماه قبل از اين كه توده هاي برف «گيلوان » سردار جنگل را منجمد كند،سرخ جابر در نيمه شبي باراني سوار بر كهرش به خانه بازگشت . بعد از سال ها،زير نور چراغ زنبوري به صورت عالم تاج خيره شد كه شنل و چموشش را برتنور خشك مي كرد و تفنگش را با پيه مرغ برق مي انداخت . زني آن قدر مطيع و آرام كه مي توانست تمام دربه دري و بدبياري هاي گذشته را تلافي كند. كته از شام مانده را خورد و گفت : «يك من رفتم و صدمن برگشتم گيله مار...»
گيس بلند عالم تاج را در مشت گرفت و بافه اش را باز كرد. زير لب گفت :«عين شب خوس نرم !» وقتي زن بسترشان را به زمين گسترد و شعله چراغ راپايين كشيد فكر كرد روزهاي جنگ چنان گذشته اند تا تنها بفهمد در دنيابه هيچ چيز تعلق ندارد. نه عالم تاج كه از بوي عرق آميخته به باروت ، پِهِن اسب و گياهان جنگلي بدنش مست شده بود اما خطوط صورتش بي تغييرمانده بود، نه دختري كه با چشم هاي باز خواب بود و انگار تقاص گناهانش بود.
سپيده ، قبل از اين كه زين بر گُرده كهرش بگذارد، عكس سردار جنگل را ازشكاف ديوار سرداب بيرون آورد. با قطار فشنگ حائل سينه زيرِ درخت نارنج ايستاده بود. موها مجعد و بلند، ريش انبوه ، كوله بر دوش و تفنگ دردست . روزي هم كه با زخمي مهلك در سينه روي پرچين حياط افتاد، قبل ازخزيدن سرماي مرگ به انگشتانش ، عكس را از چوخايش بيرون آورد. نرده هاكمرش را آن قدر تا كرده بود تا موهاي بلندش به بابونه ها بسابد و تمام خون بدنش توي پيشاني اش جمع شود. صورت بهت زده عالم تاج و گيله خاتون راكه از دامنش آويزان بود، واژگونه ، بالاي پلكان مي ديد. اما گوش هايش به روي فريادهاي او بسته شد كه چهار ماه بعد دختري بي غم باد بر گلو، به دنيا آورد:شاه بانو.
گيله خاتون نمي دانست چه اتفاقي افتاده است . دنبال بوي شور دريايي مي گشت كه طغيان كرده بود و شاليزارها و امام زاده هاي بي معجزه را با خود به اعماق برده بود. به جاي عالم تاج ، شاه بانو غذايش را مي داد و موهايش رامي بافت . جاي رگبار را خورشيدي داغ گرفته بود كه آفتاب گردان ها رامي سوزاند و شيرواني سرخ خانه را بر بالاي اتاق هاي پُرشده از دخترهاي شاه بانو سياه مي كرد.
يك روز، مردي بلندقامت از ميني بوسي پياده شد كه در جاده آسفالته رو به پايتخت مي رفت . كنار تابلوي دايره اي سفيد و قرمز با نقش آهو ايستاد و به خانه نگاه كرد. گيله خاتون از پشت پرچين برايش دست تكان داد و صداي خنده اش در غده به بزرگي طالبي شده اش گم شد. مرد به جاي تفنگ عصاي سياهي در دست داشت و چوخايش را با باراني سياهي عوض كرده بود. قطارفشنگي حايل سينه اش نبود، اما موهاي مجعدش شبيه همان زماني بود كه زيردرخت نارنج ايستاده بود و لكه هاي خون سرخ جابر مثل گل هايي زيرپاهايش شكفته بود. ولي گيله خاتون همان طور عاشقش شد كه درهفت سالگي ، وقتي براي نخستين بار ميان انگشتان چنگ شده پدر ديده بودش . پس از آن ، هميشه در شكاف ديوار سرداب ، جاي اعلاميه هاي قديمي و مرام نامه جنگل ، پنهانش مي كرد. عالم تاج هرگز نفهميد چرا ساعت ها غيبش مي زد، سرش گرم شاه بانو بود كه اندوه مرگ سرخ جابر را از يادش برده بود.چند سال بعد هم كه اولين رگه هاي خون را ميان پاهاي استخواني دختر پيرديد، گمان نبرد با وجود چروك هاي صورتش زير فشار غده هاي بلوغ خفه مي شود. نفهميد چرا ساعت هاي طولاني در مبال مي ماند يا تنه درخت نارنج را بغل مي گيرد و پا دورش حلقه مي كند. نفهميد چون سينه هاي دخترك به كوچكي سينه مردها بود و دنده هايش از لاغري بيرون زده بود، مثل استخوان ماهي .
گاهي مردم توكا كه سوار بر ارابه و درشكه از جاده خاكي مي گذشتند،دختر پيري را مي ديدند كه گِل به سر و رويش مي ماليد، مرغابي ها دور و برش بال تكان مي دادند و از غده گلويش صداي وزش باد زمستاني به گوش مي رسيد: «وو... وو... وو.»
گالِش هاي سوار بر اسب ورد مي خواندند و رو به او فوت مي كردند.بچه ها سنگش مي زدند. حاج مصطفي سرشان داد مي زد: «چه كارش داريدبخت برگشته را!» ريش سفيدش را در مشت مي گرفت و پا زمين مي كوبيد:«جنگ ، بلبشو، قحطي ... مار زاييده اي ، چه پاقدمي گيله مار!»
عالم تاج هيچ نمي گفت . به دختر پير ياد مي داد سر تشت چندك بزند وچرك از تار و پود رخت ها دربياورد. براي قليان ، زغال در آتش گردان بگذاردو با كوك هاي كج و معوج لباس ها را وصله كند و گاه معني صداهايي را بفهمدكه مثل آبشار از دهانش سرريز مي كرد.
قبل از خشك سالي ، سرخ جابر كه سال ها روي پرچين چوبي افتاده بود وتكان نمي خورد، بلند شد. دست بر پشت گذاشت و كمر به جلو و عقب تا كرد.انگار دردي كهنه را از ميان مهره ها بيرون مي ريخت . بعد سوار بر كهرش كه هميشه از بابونه ها مي خورد، رو به شاليزارهاي جاده مال رو تاخت .گيله خاتون دنبالش دويد. در ميانه راه شاه بانو تغار بر سر رو به خانه مي آمد.مرد سوار دورش چرخيد، چيزهايي گفت و چهل گيس از زير سربيرون آمده اش را كشيد. شاه بانو جيغ كشيد و تغار از سرش افتاد روي زمين .هيچ كدام گيله خاتون را نديدند كه از آن به بعد، عادت ِ ايستادن پشت پرچين درجاي خالي سرخ جابر به سرش افتاد تا مرد سواري را ببيند كه دور خانه مي چرخيد. به جاي چوخاي سوراخ شده خوني ، كُت و شلوار مي پوشيد. درجواب گالش ها كه «كوج ِ آقا» صدايش مي كردند. شلاق تكان مي داد، با ديدن شاه بانو آن را بالا مي انداخت و مي گرفت و تا شاليزار يك نفس چهارنعل مي تاخت . وقتي هم از پله هاي ايوان خانه بالا مي آمد، چشم هايش پشت دري ها را كنار مي زد.
پيش كشي هاي نبات و ترمه را دست عالم تاج داد كه تعارف مي كرد و درمهمان خانه ، قاب هاي شيريني برنجي و لوز را جلوش مي چيد. حاج مصطفي بالاي اتاق با سگرمه هاي درهم تسبيح مي چرخاند: «از همو وقتي كه قاصدجنگلي ها بودي مي شناسمت چومه در، ولي بايد ديد استخاره ...»
كوج آقا يكي از زانوها را بغل گرفت : «سردار هم اگر معطل استخاره نمانده بود، پشت به كوه ابوقبيس مي داد و كار را تمام مي كرد.»
اگر دستي شكست از آستين خودمان بود، اگر سري شكست زير كلاه خودمان بود.
چند نفر را تيرباران كرده باشند خوب است ؟ مگر ما نمي توانستيم نفري پنج تومان از صندوق انقلاب بگيريم و با كشتي قشون روس برويم باكو؟ ولي جان مان كف دست مان بود و آن وقت خيلي ها تپيده بودند توي خانه هاي شان و برنج احتكار مي كردند.
رگ هاي پيشاني حاجي ورم كرد. دهان كه باز كرد، عالم تاج حرف را به خشك سالي كشاند و شاه بانو چاي گرداند. هيچ كس به صرافت گيله خاتون نيفتاد تا وقت رفتن كه هرچه گشتند كفش هاي كوج ِ آقا را پيدا نكردند.عالم تاج چنگ به گونه مي كشيد و در جواب تعارف مرد، گيله خاتون را صدامي زد. سرداب و انبار را گشت . بعد رو به كوره راهي در جنگل دويد. پيراهن گلدار، جليقه و تنبان دختر پير جابه جا از شاخه درخت هاي «راش » آويزان بود و خود برهنه ، تا شكم در رودخانه فرو رفته بود. ماهي ها دور و برش مي چرخيدند. هر وقت دهان شان را به بدن استخواني او مي سابيدند، صدايي مثل لرزه هاي اعماق زمين از غم بادش بيرون مي آمد. كفش هاي مرد روي آب شناور بود و كم كم از آب پُر مي شد.
شبي كه مردم به ظرف مسي مي كوفتند تا اژدهايي را فراري دهند كه سايه روي ماه انداخته بود، حتي عالم تاج هم در ميانه هاي و هوي رقص زن هاي تبجه به دست ، نقاره زن ها، تاب خوردن كاغذهاي رنگي در باد و قهر حاج مصطفي (كه باور نمي كرد شاه بانو جلوش بايستد و بگويد: زنش مي شوم حتي اگر استخاره بد بيايد...)، گيله خاتون را از ياد برد. تنها وقتي با صداي مسينه ها،اژدها سايه اش را از روي ماه جمع كرد، يكي از گالِش هاي او را در جاده خاكي پيدا كرد. چمدان به دست ، با موهاي ژوليده و زوزه كشان جلو درشكه هايي رامي گرفت كه به پايتخت مي رفتند.
بعد ديگر جنگلي نبود تا از سايه درخت ها تاريك شده باشد و شاليزارهااز آسمان ِ سفيد بي باران مي خشكيد. هر دو سال يك بار، دختري سفيد وموخرمايي ، به دخترهاي خانه اضافه مي شد. كودكي هاي شان به تاب خوردن در وقت خواب روي پاهاي استخواني گيله خاتون مي گذشت و اندازه گرفتن بلنداي قدشان با او بود. ياد مي گرفتند جلو آينه ، تارهاي اضافي ابرو رابردارند، خالي با مداد كنج ِ لب بنشانند، جوراب شيشه اي و پيراهن تنگ بپوشند. مجلاتي را كه از پايتخت مي آمد ورق بزنند. عكس مردي چشم آبي رابه ديوار بكوبند كه گيله خاتون ساعت ها جلوش مي نشست و با كلمه هايي نامفهوم چيزهايي به او مي گفت . بعد مي ديدش كه از چارچوب عكس بيرون مي آمد و موهاي مجعدش را از صورت كنار مي زد و لب ِ جاده آرنجش را به تابلو دايره اي سفيد و قرمز تكيه مي داد و با انگشت ها بر آهوي روي آن ضرب مي گرفت . با نُك پا قلوه سنگ ها را به اين طرف و آن طرف پرت مي كرد. گاهي عصازنان به خانه نزديك مي شد. پشت دري ها كنار مي رفت ، و صداي خنده بلند مي شد. دخترها به بهانه رخت روي بند پهن كردن ، كتاب خواندن ،طناب زدن و ترشي آوردن از پله هاي ايوان پايين مي آمدند. گيله خاتون جلوشان مي ايستاد و به گودي كمر و سينه هاي برجسته شان خيره مي شد. باانگشت ِ استخواني به مرد روي ديوار اشاره مي كرد و زوزه مي كشيد. صورتش تيره مي شد، انگار روي آتش پخته باشندش و از حرارت آن تنها نقطه هاي روشن و براقي روي مردمك هايش مي نشست . چنگ به موهايش مي زد ولباس به تن شان پاره مي كرد. خانه يك دفعه از جيغ و گريه پُر مي شد. صداي تند قدم ها، افتادن و شكستن چيزي . شاه بانو سراسيمه و نفرين كنان سرمي رسيد و بافه دختر پير را مي كشيد و درِ سرداب را به رويش قفل مي كرد. تاوقتي بعد از ساعت ها گريه و زوزه ، آن را باز مي كرد، چشم هايي را در ميان چروك هايي عميق ببيند كه از درخشش خاطره ها خالي بود. بي اعتنا به دخترها كه مي كوشيدند از او فاصله بگيرند، رخت هاي شان را مي شست ، بااشتهايي سيري ناپذير ته مانده غذاهاي شان را مي خورد تا نديده باشند كسي به خاطر غمي بي نشان كه زندگي اش را به كابوسي هميشگي بدل كرده بود،اين قدر بخورد و با صداي كف زدن بچه هاي روستايي كه دوره اش مي كردند وسياه چوم مي خواندندش ، دور خود بچرخد. موهاي هميشه سياهش را افشان كند و دست هاي استخواني اش را در هوا تكان دهد. گالش ها سوار بر اسب مي گذشتند و مي خنديدند. گيله خاتون پيراهنش را بالا مي برد و ساق هاي هلالي و زانوهاي برجسته اش را نشان مي داد. از ران هاي لاغر كه بالاترمي بردش بچه ها هو مي كردند و داد مي زدند: «پير كفتال !»
كوج ِ آقا شلاق روي شان مي كشيد و مي تاراندشان . دختر پير را با تشر به خانه برمي گرداند تا عالم تاج با نيشگون كبودش كند و پنجره هاي خانه ازفريادهاي حاج مصطفي بلرزد: «عار ناموس كه ندارم گيله مار، اما پسان فردا كه شكمش را گردنه گيرهاي از خدا بي خبر بالا آوردند، جواب اون خدابيامرز روچي بدم ؟»
عالم تاج در اتاق را بست : «بچه مثل دُمَل زير بغل مي ماند گُل برار، هر چي بزرگ مي شود دردسرش هم زياد مي شود.»
آدم آب بپاشد زمين و بو بكشد كه چي ؟ دل به چي اش خوش كرده اي تو؟
توي انبار حبسش مي كنم گل برار.
اين قدر دل دل نكن زن ، مي برمش دارالمجانين پايتخت ... والله ، قسم به اين تنور داغ من خير هر دوي شما را مي خواهم .
عالم تاج با گوشه چارقد صورتش را پوشاند. دختر پير را به كلبه چوبي آباجي خانم در جنگل برد. براي حفظ از شرّ از ما بهتران ، زبان مار برايش گرفت . شب تاسوعا، زير هفت تكيه شهر توكا، هفت سكه گذاشت و هفت خرما خورد تا اگر دختر شفا بگيرد تا آخر عمر معتكف ِ بقعه خواهرامام بكندش . نااميد كه شد، كتكش مي زد و در سرداب را به رويش قفل مي زد.
زوزه هاي گيله خاتون كه ناله هايي بريده بريده مي شد، سراغ مرد پنهان درشكاف ديوار مي رفت . حشره ها تفنگ و كوله هاش را جويده بودند وچوخايش پوسته پوسته شده بود. بعد از چارچوب زرد شده عكس بيرون آمدو چشم هايش يك دفعه آبي شد. خميازه كشيد و مشتي به قطار فشنگ حائل سينه اش كوبيد. از قفل بسته سرداب ، حلقه چاه و درخت نارنج گذشت و لب ِجاده خاكي ايستاد و به جاي خداحافظي انگشت ها را تكان داد. حالا وانمودمي كرد، منتظر ماشين هايي است كه بوق زنان رو به پايتخت مي رفتند. اما سوارهيچ كدام نمي شد.
نزديك غروب ، كوج ِ آقا به خانه برمي گشت با موهاي يك دست سفيد شده و قوزي بر پشت . شب هايش به چندك زدن پشت منقل ، چسباندن شيره كوكنار به حقه وافور، چرت زدن با پارازيت راديو مي گذشت . كرخت وسست از پشت دود،هاله دخترهايي را مي ديد، شبيه جواني هاي شاه بانو كه حالا شبيه پيري عالم تاج شده بود. با شكم بزرگ شده ، از زايمان هاي پشت سرهم ، انگار هنوز دختري در آن مانده است . شاه بانو چادرنماز بر سر، در برابرسجاده براي دخترهايي دعا مي كرد كه تا ابد در خانه اش ماندگار شده بودند.اگر به پايتخت مي رفتند، با همان لباس هايي برمي گشتند كه موقع رفتن به تن داشتند. خسته ، دل سرد با چند چين ريز زير چشم ها و روزهايي كه باخيال بافي مي گذشت و خانه اي كه از تكرار مداوم آن ها در يك ديگر و جنگ ودعواهاي شان اشباع شده بود.
كوج آقا مي گفت : «گوشم سنگين شده !» اما همه چيز را مي شنيد و در دود وبوي زغال ها، نفير انفجارهاي هواپيماهاي انگليسي را مي شنيد. با خودواگويه مي كرد: «اردوي مفاجر شبيه ستون جنگي نبود، انگار رفته بوديم تماشاي معركه گيري . آن همه اسب ، فلك و كند و زنجير. سردار با دوربين نگاه شان مي كرد كه به اُسرا كاري نداشتنه باشيم .»
انعكاس صداها خسته و زنگ دار توي گوشش طنين مي انداخت ، مثل چيزي كه واقعيت نداشت . جنگل و شاليزارها هم نبودند و دريا عقب نشسته بود و ديگر طغيان نمي كرد. صداي سيرسيرك ها جايش را به عوعوي سگ هاداده بود و حاصل خيزي خاك به پوكي و بي ثمري و خانه اش ، پر شده ازدخترهايي كه نمي دانستند چه مي خواستند و جواني هايش را عقب مي راندندكه براي پنهان كردن سيصد قبضه از باقي مانده تفنگ هاي نيروهاي جنگل ،توي زمين چاله مي كند. اما ته گودال به جاي تفنگ ، زغال هاي منقل بودند كه مي گداختند. جرقه مي زدند و خاكستر مي شدند. دود به شكل گيله خاتون درمي آمد كه آتش گردان مي چرخاند و دايره اي سرخ ميان سياهي باز مي كرد واز آن مردي بيرون مي آمد كه كلاغ ها يكي از چشم هاي آبي اش را از كاسه درآورده بودند. به جاي موهاي مجعد، در سر تراشيده اش ، زخم هاي چاقوشكل برگ چنار درست كرده بود. به جاي تفنگ هميشه گوني بر كول مي كشيدكه پر بود از تراشه هاي بيد. آنها را زير بغل كشته هايي مي گذاشت كه در تپه هاو جاده ها و جنگل افتاده بودند، تا روز رستاخيز به كمك آن بتوانند از قبربيرون بيايند.
روزي كه با قواره اي پارچه ارزان قيمت به خانه آمد، بوي تمام مرده هاي شهر را با خود آورد. گالش هايش را زير بغل گرفت و پايين اتاق روبه روي حاج مصطفي نشست كه مي گفت : «كتكش كه نمي زني ،ها؟»
مرد سقزي از جيب بيرون آورد و به دهان انداخت .
با توام ! مگر گوشت سوراخ ندارد؟
مرد خنديد: «پلو.. پلو جور مي كنم حاجي ... پلو...»
كتكش كه نمي زني ؟
پلو جور مي كنم ... پلو حاج آقا!
عالم تاج استكاني چاي آورد و پنجره را باز كرد: «دختر به كسي نمي دم كه حلواي جنازه مردم نان ِ شبش باشد.»
حاجي اخم كرد: «تا سگ ماده قر و قميش نياد سگ نر نمي داند از كدام راه بايد برود... خودم دو سه بار ديدم شان . از پشت پرچين به اين گيس بريده نگاه مي كرد كه لخت و عور... استغفرالله ، كلاه بي غيرتي كه نمي توانم سرم بگذارم .خيلي هم بچه گري كرده برايت ؟»
عالم تاج با گوشه چارقد صورت را پوشاند. بعد از پشت پنجره رفتن مرده شوي را ديد و گيله خاتون را. دست ها را از دو طرف باز كرده بود و پامي گذاشت جاي پاي بر گِل مانده مرد گالِش . باران مي باريد اما در گوشه اي ازآسمان آفتاب مي تابيد و محلي ها مي گفتند عروسي مادر شغال است . شاه بانواز پشت پنجره ، دختر را مي ديد كه پا مي گذاشت جاي پاي مردي كه عصازنان دور خانه مي گشت . پشت درختي پنهان مي شد و سيگار مي كشيد و حالا درحاشيه جاده كنار تابلوي دايره اي سفيد و قرمز آهو ايستاده بود و صورتش حالتي داشت انگار منتظر بود با نزديك تر شدن دختر پير، براي هميشه برود.اما گيله خاتون به جاي او، مرد مرده شويي را مي ديد كه كوله اش را باز كرده بودو تراشه اي بيد را بيرون مي آورد و به هوا مي پاشيد. تراشه ها پيچ و تاب مي خوردند و از جلو تصوير موهوم مردان جنگلي سوار بر اسب ، قزاقان تفنگ بر دوش ، كومه هاي چوبي ، باران هاي بي امان ، درياي طغيان كرده ،درخت نارنج حياط و پرچين ِ چوبي ، مي گذشتند و زير بغل هاي گيله خاتون مي نشستند كه كنار چمدانش مرده بود. با كف پاهاي قاچ قاچ و دست هاصليب وار بر سينه . چروك هاي صورتش ناپديد شده بود، چشم هايش كم كم زير پرده لزجي كدر مي شد، اثري از غم باد بر گلويش نبود و موهاي يك دست سياهش در هشتاد و پنج سالگي به دختربچه اي شبيه اش كرده بود.
شاه بانو خيرات مي داد و به اتاق هاي خانه نگاه مي كرد كه از ازدحام دخترها خفه شده بود. كساني كه شيره كوكنار كوج ِ آقا، خيره سر و لج بازبارشان آورده بود. هميشه چيزي عجيب در زندگي شان بود، درگوش واره هاي ياقوت ، كفش هاي بي پاشنه ، نامه هاي بي نشان كه گذشت زمان هم نمي توانست واداردشان تا براي كسي بازگويش كنند. بايد مثل رازي هميشه پنهان مي ماند. شايد حتي در چمداني كهنه و رنگ و رو رفته .
شاه بانو آه كشيد: «اي بيچاره ... تمام زندگي ت همين يك چمدان بود؟»




برترین های دنیای وب


 
        تبلیغات

      محصولات جدید
      پیوندهای سایت
بیا تو جوان
جوک جدید
تفریح گشت و گذار
دانستنی علمی
عشق و دوستی
تاپ سایت ایران
پرشین تاپ سایت
دعا - مذهبی
اخبار
پزشکی دارویی
sms
خبر روزانه
تهران عشق
مقالات مختلف
مطلب روز
اسمس طنز
سرگرمی خفن
اسمس جدید
علمی هنری
کارت تبریک
download
سرگرمی
      لینک روز
  سبقت
  باجناق شاه عربستان..
  خطرات‌ شيميايي‌ مواد محترقه‌
  قصه و تأثير..
  خشم بهتر است..
  سالاد بخوريد!
  خاطرات ارواح پس..
  Canvas - نرم..
  SpyRemover 2.31
  اسپيرونولاكتون SPIRONOLACTONE
  طپش » ايران
  خصوصیات سه جوانی..
  عجب مه اي..
  سر جوخه
  آیا خمیازه مسری است؟
      عضویت در سایت
:: دریافت ایمیل رایگان ::
عکس و کاریکاتور
جوک و اس ام اس
مطالب آموزشی تفریحی

      تبلیغات


















خانه :: لینک باکس :: نقشه سایت