عشق سياهانتهاي خيابان بهشت ... انتهاي حديث دردمندي و آلامي است كه زير سقف آسمان تهران همچون دملي چركين سرباز مي كند. زن پاي در، كنار ستون مي لرزد و اين پا آن پاكرده و سعي مي كند با گوشه چادر نيمه كمبودي صورت را بپوشاند. آرام اشك هاي بي صدايش راپاك مي كند. هر روز با امثال او در اينجا روبه رومي شوم . بي پناهاني كه قربانيان خاموش خشونت خانگي اند. كسي رنج دروني آنان را در اينجا به درستي درك نمي كند. آن چيز كه اينجا به حساب مي آيد، فقط ميزان كبودي براي تعيين ديه است و بس . بعد كه پرونده تكميل شد و طول درمان وديه هم تعيين شد، زن مجبور است اگر مي خواهدزندگي را حفظ كند از اول تا آخر منكر همه چيزشود و پاك خواسته هايش را فراموش كند. اومحكوم است اين حكم را كه از تمام ذرات جامعه حتي هوايي را كه استنشاق مي كند و با فشار برريه اش و سنگيني بار مصائبي غيرقابل تحمل برروح و روانش به او تحميل مي كنند تحمل كند اومي خواهد از نظر مردم نجيب بماند و نجابت كند;پس لازمه اش سكوت و فروخوردگي است . گاه اين سكوت ، تا سرحد مرگ يا براي تمام عمر تاناقص شدن پيش مي رود. نوبتش هنوز نشده وجايي هم براي نيمكت ها نيست تا او تن مجروحش را آنجا جا دهد. وجودم هر بار كه نگاهم به نگاه هاي دردمندش تلاقي مي كند،مي لرزد. او نيز برخود مي لرزد. با اشاره سر ودست تلاش مي كنم او را به آمدن كنار خودترغيب و دعوت كنم اما انگار متوجه من نيست . ازجايم كه پشت پيشخوان پذيرش كنار يكي دوكارمند آنجاست ، بلند مي شوم و به طرف اومي روم و آرام صورتم را به صورتش نزديك مي كنم . - اگه بخواين اونجا يه جا هست ، بياين پيش من . - گوش راستش را كمي به طرف من جلو آورد وبعد در حالي كه يكي از چشمانش كاملا خوابيده وسوي ديگري مي نگرد، مي گويد: - ممنون . مزاحمتون نمي شم خانم . همين جامنتظر مي مونم . - بيا. بيا... خانم جون چرا تعارف مي كني . ئ - آخه . - خواهش مي كنم . زير بازويش را گرفته و به طرف اتاقك پذيرش راهنمايي اش مي كنم . پيش مي آيد و دو سه باري گوشه چادر را روي سر و صورت جابه جا مي كند.باهم وارد اتاقك پذيرش شديم . يكي ازبروبچه هاي آنجا لبخندزنان چشمكي به من زد وكنايه آميز گفت : - مهمون دعوت كردي ؟ زن سرخ شد و گفت : - گفتم مزاحم نمي شم . و دختر جوان بلافاصله گفت : - اختيار دارين . ببخشين ديگه . بفرمايين بفرمايين من كار دارم . دارم ... او از كنار مان گذشت . اتاقك كوچك بود. او تقريباخيلي دوستانه بازوي هر دو ما را لمس كرد و موقع گذشتن ، بازوهاي مان به هم سائيده شد. صندلي چوبي را پيش كشيدم . زن بر روي آن نشست ونفس راحتي كشيد و گفت : - دستتون درد نكنه . - خواهش مي كنم . راحت باشين . و گوشه چادرش كنار رفت . نيمي از صورت كبوداز چشم تا پايين گوش و بعد جاي سوختگي هايي برگردن ، كاملا مشهود بود. نمي دانستم چطورسرصحبت را با او باز كنم كه خودش پرسيد: - ببخشين شما اينجا كار مي كنين . - فعلا اي ... راستش كارمند اينجا نيستم . به جوري باشون همكاري دارم . واسه كار خودم . - مي دونين بعد از معاينه اونوقت چطوري اعلام نظر مي كنن ؟ نامه رو دستي مي دن يا بايد آدرس بديم تا بفرستن براي طرف ؟ - طرف ؟ - هموني كه ازش شكايت دارم . - نه مي فرستن باپرونده تون دادگاه . بعدم دادگاه واسه كلانتري مي نويسه و مامور مي دن و با مامورمي رين و جلبش مي كنين . - من - خب آره . هر كي شكايت داره ... ديگه . من مي ترسم . اين دفعه ديگه منو مي كشه . با ترديد و جسارتي ناخودآگاه پرسيدم : - شوهرت ...؟ اون تورو به اين حال درآورده ؟ با سر به آرامي پاسخ مثبت داد و بغضش تركيد وآرام آرام اشك ريخت . دستش را در دست گرفتم و او ناخودآگاه دوباره بر سيل اشك هايش افزوده شد. فكر كردم اين راهش نيست . دلداري عاطفي من بعنوان يك خبرنگار هر چقدر در اين لحظه آرامبخش باشد، منطقي نيست . بعد ديدم اصلامنطق با پشت ديوار اتاق معاينه در اينجا معني ندارد. همه منطق در آن اتاق معاينه است ; حتي دنياي خارج از اين مكان ... ديگر منطق و حكم عقلي نيست يا لااقل براي زندگي پررنج اين گونه آدم ها; كه نيمي در بي انتهاي بي اطلاعي و نيم ديگر نيز در تحمل همه چيز آن هم براي تحقق عللي نامعلوم مي گذرد. گاهي خيال مردم اين است كه دكتر روان شناسي و حقوقدانان و خبرنگاران چون بيشتر مردم رامي شناسند، جزو آدم هاي خوشبخت هستند واشتباه در كارشان نيست . اما اين طور نيست ; گاهي آنهايي كه خيال مي كنندزياد مي دانند، بر سر هيچ ساده چنان مي پيچند وپاهاي شان در قله ابتدايي گير مي افتد كه قابل باور نيست و آن وقت است كه تراژدي به شكلي به مراتب مسخره تر شكل مي گيرد. - اون عاشقم بود; مثلا اين طوري وانمود مي كرد.چه مي دونم هيشكي باورش نمي شد. مي دونين بدبختي هم مثل خوشبختي و پولداري موروثيه .مادرم 22 ساله بود كه حاليش شد چه بلايي به سرش اومده . من فقط اون موقع چهار سال و نيمم بود. بابام زن پولدار 28 ساله گرفته بود كه از قضا،ارث و ميراث درست و حسابي بهش رسيده بود.چند ماهي طول كشيد كه مامان فهميد شلوار بابام دو تا شده . ناچار بود تحمل كنه ; چون دومي هم تو راه بود. مامان مثل كبك سرش رو توي برف كرده بود و پاهاش هوا و به همه دروغ مي گفت كه آقامون رفته جزيره ، رفته دبي براي خريد جنس .بعد هر چي مي خريد به اين و اون مي گفت كه آقام خريده و برامون از اون ور آب فرستاده .دلم هميشه واسه مامانم مي سوخت ; چون مجبوربود دايم براي حفظ آبرويي كه معلوم نبود واقعاارزشش رو داره دروغ هاي شاخ دار و گنده گنده بگه . تا اين كه بالاخره يه روز يكي از زناي فضول محله آقامو و زن جوونش رو توي ماشين زنه ديده وسوژه تازه اي پيدا كرد تا دهن به دهن توي صف شير و در مغازه سبزي فروشي ونونوايي تعريف كنه . من اون موقع تازه كلاس دوم ابتدايي بودم .بالاخره ماجراي زن دوم بابام از زبون بچه هاي فضول همونايي كه قضيه رو گوش به گوش واسه هم تعريف كرده بودن ، توي مدرسه پيچيد. يه روز خانم معلم رياضي مون صدام كرد و قضيه روپرسيد. - ازش بدم اومد كه طوري ضعف منو به روم آوردولي بعدها كم كم دوستش داشتم ; چون اون خيلي كمكم كرد تا ياد بگيرم حتي اگه پام برهنه بود و شكمم گرسنه ، بايد درسم رو بخونم . درسم بد نبود; نمي گم شاگرد اول ولي بدم نبود. به خاطر اين كه از دست زخم زبون و مسخره كردن بچه ها خلاص بشم ، دو سال بعد مدرسم روعوض كردم و بعد از اون تقريبا هر چند ماه به چندماه مجبور بودم از خونه و مدرسه اسباب كشي كنم ... مادرم توي محل همون قدر انگشت نما بود كه من داخل مدرسه .. بدتر از همه اين كه مادر مجبور بود كار كنه تا ازپس مخارج منو و خواهرم «مونا» بر بياد. بابا چندرغاز مي آورد هر دو سه هفته يه بار و كم هر دو، سه ماه يه بار گوشه طاقچه اتاق مي ذاشت و چندساعتي رو مي موند، بعدم مثل اين كه دنبالش كرده باشن به تندي و فرزي برق و باد، در مي رفت . هميشه با خودم فكر مي كردم چرا مامان انقدربدشانس بوده كه گيريه همچين مردي افتاده خودش مي گفت اگه سواد درست و حسابي وخونواده اي داشتم كه حمايتم كنن ، اين وضع پيش نمي يومد. بابام كه بچه بودم ، از دست دادم و مادرم فقط تونست با خونه اين و اون كاركردن ، من و چهار تا خواهر و برادر مو از آب و گل در بياره . بعدشم 16 سالم بود كه موقع كار توي يكي از همين خونه ها سكته كرد و مرد... من فرزنددوم بودم و سه تا كوچك تر از من . اگه برادربزرگ ترم نبود، امورمون نمي گذشت . اون بيچاره مجبور شد درسش رو ول كنه واسه گذران زندگي ماها. از صبح تا شب زحمت بكشه . دو تا خواهر ويه برادر كوچك ترم هم كه مدرسه مي رفتن . من به هر بدبختي تا كلاس نهم خوندم ولي بعد ديگه نتونستم . مجبور بودم برم دنبال كار. رفتم توي خياط خونه مشغول شدم . اگه اين كارم بلد نبودم ،حالا هشتم گرو نهم بود. دوباره اشك هاي روي كبودي صورتش را پاك كرده ، نفسي تازه كرد و ادامه داد: مامانم از بس خياطي كرده ، ديگه چشاش سو نداره . سن و سالي نداره . تازه و سي و هفت سالشه ولي اگه ببينينش باورتون نمي شه و خيال مي كنين الان پنجاه سالي داره . غم من مونا و عذاباي آقام پيرش كرد. آقام روز به روز وضعش بهتر مي شه . با ازدواج بااون زنش كه بيوه پولداري بود، تونست ازكارگري خودش رو بالا بكشه و يه كارگاه كفاشي توي بهارستان بزنه . اون سالايي كه ما به خاطر آبرومون دايم اسباب اثاثيه مون رو دو شمون بود،اون توي خونه زنش توي خيابون ايران مي نشست و دو سه سال بعدم ، خودش خونه خريدتوي خيابون شريعتي . رفتن اون بالا باها ولي ماواسه دو تا اتاق كرايه اي و كرايه عقب افتادش مجبور بوديم پيش هر صاحب خونه يه چيزي گروبذاريم . بعدشم چون بضاعت پرداخت مبلغ رونداشتيم ، از خير گرويي مون گذشتيم . دردبيرستان بودم كه يه روز محمود جلو رام سبز شد.داداش يكي از همكلاسي هام بود. مي يومد دنبال خواهرش كه منو ديد. از خواهرش شنيده بود كه وضعم چيه و بابام دو تا زن داره . هر روز با يه ترفندتازه بهم محبت مي كرد. اولش به قول خودش منم مثل خواهرش بودم . بعدش كم كم ابراز عشق و محبتش گل كرد. من دلم مي خواست مي تونستم درس بخونم . مامان مي گفت اگه درس بخوني ،مي توني واسه خودت كسي بشي و روي پاي خودت باشي و ديگه مثل من مجبور نمي شي واسه اين و اون سوزن بزني و چشماتو خراب كني . من درسم خيلي خوب نبود ولي هر طور بود، بدون تجديدي و ردي قبول شدم . دلم مي خواست بتونم برم دانشگاه . دوست داشتم بتونم يه كارخوب گير بيارم ولي محمود نمي ذاشت . دايم سايه به سايه تعقيبم مي كرد. اگه كسي سر رام به هردليل سبز مي شد حتي اگه يه بابايي توي راه مدرسه ازم آدرس مي پرسيد، خودشومي انداخت وسط و كار رو به دعوا مي رسوند.اونقدر كه توي محل كم كم همه زير گوش هم راجع به من پچ پچ مي كردن ، قضيه رو به مامانم گفته بودم ... يكي دو دفعه اي كه مامان اومد دنبالم ، ديدش . بازبون خوش نصيحتش كرد... مي گفت : مادرمي خوام واستون پسري كنم و مرد خونتون باشم . بيچاره مامان دل رحم بود. دو سه دفعه اي كه اينوشنيد، خودش كوتاه اومد. «محمود» قول دادبذاره درس بخونم ، راحت باشم و آب توي دلم تكون نخوره . مي گفت : لاي پر مي خوابونمش .هرچي عذاب و ناراحتي كشيده رو جبران مي كنم . بعد از مامان نوبت بابام بود كه راضي بشه ولي اون كوتاه نيومد. انگار تازه يادش افتاده بودكه باباي دو تا دخترم هست . - مهتاب بچس ... چه خبره اينطوري هول ورتون داشته كاه و يونجه تون كم اومده ؟ من كه پول مي ريزم توي اين خونه ; ديگه چه مرگتونه ؟ - زحمت نكشين با ماهي 30 هزار تومن . من كرايه خونه بدم يا خرج زندگيمونو. شما راحت باشين ، اصلا غصه نخورين ; خدا نگه داره خياطخونه رو... اين بچه هاي طفل معصوم ، سال تا سال هم رنگ رخت و لباس نو رو نمي بينن ... خونه اي اگه نداشتين ، دلم نمي سوخت . خدا بيشتر بده .حالا كه الحمدا.. صاحب كار و بار و ماشين موبايل ...آخه مرد ما هم آدميم تو زندگيتو بكن ،به جهنم ; حداقل اين بچه ها رو نديد نگير. - اين غلطا به شماها نيومده . هر چي صلاح بدونم مي دم . پول زيادي خرابتون مي كنه . همينم ازسرتون زياده . يه كار نكن ضعيفه طلاقنامه تو بذارم جلوت ... خودت خواستي و راضي شدي كه اين طوري زندگي كني . بيچاره مادرم حاضره اسم اين آدم بي غيرت فقطتوي شناسنامه اش باشه و سايه كم رنگش بالاي سرش و بقيش ديگه هيچي . محمود وقتي بدقلقي بابام رو ديد و فهميد راه دستش نيست با زبون خوش با قضيه كنار بياد، راه افتاد دوره دنبالش تا بلكه با زهر چشم مشكلش روحل كنه . نمي دونم بالاخره چطور تونست راضيش كنه ولي موفق شد ازش چند تا «آتوي » گونده بگيره تا راضي بشه محمود دومادش بشه . يادمه روز عقد توي محضر وقتي مي خواست دفتر روامضا كنه ، زير گوشم گفت : - از ما كه گذشت ; نمي گم من مرد بودم ولي اين بابا آخر نامرداي روزگاره ; ميگي نه ، نيگاه كن ببين . من آدمارو مي شناسم ; خيلي باهاش دوام بياري ، يه ساله . دست بزنم بايد داشته باشه ; حسابي دعوائيه . اگر چه هيچ وقت حرفاي بابام واسم حجت نبود ولي اون حرفش تنم رو لرزوند.فهميدم هر چي باشه مرده ، مي تونه بفهمه طرفش چطوريه ؟ راستش به سال نرسيد. محمود پنج شش ماهه خود شو نشون داد. بيچاره مادرم يه تنه هر چي ازدستش بر اومد واسه جهيزيم كرد. كلي قرض ووام از اين ور و اون ور جور كرد. محمود دو تااتاق نزديك خودشون توي نيروي هوايي اجاره كرد. كارش اون موقع شاگرد ساندويچي بود امادو سه ماه بعد از عروسي مون رفت توي كار خريدو فروش موبايل . مي گفت بي زحمته و استفاده زيادي داره . محمود اينا چهار تان ; دو خواهر ودو برادر. محمود بچه سومه . پدرشون مرده .مادرشون توي خونه پدري شون با خواهركوچك تر محمود دوست من بود. او حالا دانشجوشده و درس مي خونه و زندگي مي كنه . زن بدي نيست ولي اصلا كاري به خير و شر بچه هاش نداره . دو تا خواهر و برادر بزرگ ترش آدماي بدي نيستن . سرشون به زندگيشونه اما محمودمعلوم نيس به كي رفته . دنبال شره . آدم ستيزه جوو پرخاشگريه . دو كلام حوصله حرف نداره . دايم دستش رو روم دراز مي كنه ... مي بيني كه چه بلايي سرم آورده اونم با اين وضعي كه من دارم .چادرش را كمي عقب زد. خوب كه دقت كردم ،تازه متوجه شدم . - چند وقتته ؟ با اين وضع كتكت مي زنه ؟ - توي شش ماهم . نه غذاي درست و حسابي ، نه رسيدگي درستي . من بايد هر ماه برم دكتر و زيرنظر باشم ولي چي بگم . دوباره اشكش سرازير شد. - نمي دونم چي پيش مي ياد با ترس و لرز ازش رفتم شكايت ... آقاي قاضي پرسيد: طلاق مي خواي ؟ موندم چي بگم با اين بچه توي شكمم - يعني مي خواي با اين ديوونگي هاش ادامه بدي . شايد بزنه يه بلايي سر خود تو و بچه بياره .اونوقت چيكار مي كني ؟ - نمي دونم . خود مو سپردم به خدا. و دوباره گريست . تمام زنان بي پناهي كه در اين شهر به انواع مختلف مورد ضرب و شتم مردانشان هستند،مرداني كه به هزاران دليل عقلايي و غيرعقلايي منطق شان در باد گلو يا دست بزنشان است نيزخود را به خدا مي سپارند; زيرا هيچ پناهگاهي نيست تا به آن پناه برند. نمي دانستم با دلداري دادن به او چه كمك شاياني مي توان به او كرد - خانم كسي كه مي خواست مرد خونه مون بشه ،حالا چش نداره مادر مو ببينه ... دايم تا بهانه دستش مي ياد مي زنه همين چهار تا تيكه جهيزيه رو آش و لاش مي كنه . وقتي اعتراض مي كنم ،مي گه ننت رفته كلفتي و خياطي كه اين آشغالا رواز توي سيد اسماعيل و است بخره . تاچشمش به مامان مي افته ، محجوب مي شه ;مخصوصا نيگاه مي كنه به دستش ، اگه دستش پرباشه و بهمون سر بزنه ، يكي دو روزي اوضاع بروفق مراده ولي اگه نتونسته باشه چيز قابلي بگيره وبياره ، از همون لحظه اخماش مي ره توهم ... آخه شما مي گين چي كار كنم روزي هزار بارآرزوي مرگ خودمو اين بچه رو مي كنم . چرا بايدسرنوشتم اين طوري بشه مگه من چه گناهي كردم جرات ندارم به بابام بگم . گرچه واسش فرقي نداره . اگه بي خيالي هاي اون نبود، ماوضعون اين نبود. اون مي خواد عشقش رو بكنه .بيچاره مامان ...
↓ برترین های دنیای وب ↓
|
| ||||||||||||||||||||||||||||